| بیا کز عشق تو دیوانه گشتم | وگر شهری بدم ویرانه گشتم |
| ز عشق تو ز خان و مان بریدم | به درد عشق تو همخانه گشتم |
| چیان کاهل بدم کان را نگویم | چو دیدم روی تو مردانه گشتم |
| چو خویش جان خود جان تو دیدم | ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم |
| فسانه عاشقان خواندم شب و روز | کنون در عشق تو افسانه گشتم |
شعر از مولوی
| ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد | در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد |
| کی شبروان کویت آرند ره به سویت | عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد |
| ما با خیال رویت، منزل در آب دیده | کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد |
| هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید | هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد |
| در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه | جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد |
| گر با تو بر سر و زر، دارد کسی نزاعی | من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد |
| دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها | لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟ |
| در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان | باید که در میانه، غیر از نظر نباشد |
| چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق | ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد |
| از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش | آبی زند بر آتش، کان بیجگر نباشد |
شعر از سلمان ساوجی