| من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم | بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم |
| تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی | وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم |
| بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه | که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم |
| مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان | وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم |
| مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه | که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم |
| سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم | دگر ره پای میبندد وفای عهد اصحابم |
| نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما را | الا ار دست میگیری بیا کز سر گذشت آبم |
| زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزم | بیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابم |
| حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد | دری دیگر نمیدانم مکن محروم از این بابم |
شعر از سعدی
| مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی | به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی |
| قلم بر بیدلان گفتی نخواهم راند و هم راندی | جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی |
| بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی | سگم خواندی و خشنودم جزاک الله کرم کردی |
| چه لطفست این که فرمودی مگر سبق اللسان بودت | چه حرفست این که آوردی مگر سهوالقلم کردی |
| عنایت با من اولیتر که تأدیب جفا دیدم | گل افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردی |
| غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل | پس از چندین تحملها که زیر بار غم کردی |
| شب غمهای سعدی را مگر هنگام روز آمد | که تاریک و ضعیفش چون چراغ صبحدم کردی |
شعر از سعدی